جواد بن شفيع ملكى تبريزى

76

رساله لقاء الله ( به ضميميه رساله لقاء الله امام خمينى ، رساله لقاءالله فيض كاشانى ، نامه عرفانى مؤلف به علامه كمپانى ) ( فارسى )

پروردگار عظيم ؟ جوان عرض كرد : لا و اللّه ! و ساكت شد . پس حضرت فرمودند : ويحك يا شابّ ! آيا خبر نمىدهى مرا به يكى از گناهانت ؟ عرض كرد : بلى خبر مىدهم . من كارم اين بود كه هفت سال نبش قبور مىكردم و مرده‌ها را درمىآوردم و كفن‌هاى آنها را برمىگرفتم تا اينكه يك دخترى از بنات انصار مرد ، او را كه بردند و دفن كردند و شب شد ، آمدم به سوى قبر او و آن را نبش كردم و جنازه‌اش را درآوردم و كفنش را واگرفتم « 1 » [ و ] برگشتم ؛ در اين وقت شيطان مرا وسوسه كرد كه نمىبينى كه چطور است ؟ ! و چطور است ؟ ! تا برگشتم به سوى او و با آن مرده مقاربت كردم و او را عريان گذاشته برگشتم ؛ پس شنيدم كه [ ناگهان آن مرده ] مرا صدا كرد ، گفت : واى بر تو اى جوان از « ديّان يوم الدّين » در روزى كه وامىدارد مرا و تو را براى حساب ، مرا اين‌طورى توى مرده‌ها عريان گذاشتى و كفن مرا بردى و مرا اين‌طور كردى كه روز قيامت جنب از قبر برخيزم ؟ ! پس واى باد بر جوانى تو از آتش و گمان نمىكنم كه بوى بهشت به مشام تو برسد ! [ آن‌گاه آن جوان گناهكار گفت : ] چه خوب است براى من يا رسول اللّه ؟ ! پس آن حضرت فرمودند كه دور شو از من اى فاسق ! من مىترسم كه به آتش تو بسوزم ، چقدر نزديكى تو از آتش ! بعد از آن حضرت همى مىفرمودند و اشاره مىكردند بر او تا اينكه

--> ( 1 ) - از او گرفتم . ( نسخه بدل ) .